X
تبلیغات
رایتل
























>>>~ انعکاس آب ~<<<

! هنوز هم نمی دانم هر سال که می گذرد یک سال به عمرم اضافه می شود یا یک سال از عمرم کم می شود

 

Never abandon an old friend
هیچوقت یه دوست قدیمیت رو ترک نکن   
 
You will never find one who can take their place
چون هیچ زمانی کسی جای اون رو نخواهد گرفت  
 
 
Friendship is like wine
دوستی مثل شراب میمونه   
 
older it gets better as it grows
که هر چی کهنه تر بشه ارزشش بیشتر میشه   
 
 
When people talk behind your back, what does it mean?
وقتی مردم پشت سرت حرف میزنن چه مفهومی داره ؟  
  
Simple ! It means that you are two steps ahead of them
خیلی ساده ! یعنی این که تو دو قدم از اون ها جلوتری   
 
So, keep moving ahead in Life
پس به مسیرت در زندگی ادامه بده
نوشته شده در 4 دی 1389ساعت 09:30 توسط دختر پاییز نظرات (8)

for hands is charity
برای دستان شما بخشش  

 
for heart is love
برای قلب شما عشق    
 
and for life is friendship
و برای زندگی شما دوستی هاست   
  
Disappointments are like road bumps, they slow you down a bit
نا امیدی ها مثل دست اندازهای یک جاده میمونن
ممکنه باعث کم شدن سرعتت در زندگی بشن
  

 
but you enjoy the smooth road afterwards
ولی در عوض بعدش از یه جاده صاف و بدون دست انداز بیشتر لذت خواهی برد  
 
 
Don't stay on the bumps too long
بنابر این روی دست اندازها و ناهمواریها خیلی توقف نکن   
  
Move on
به راهت ادامه بده
نوشته شده در 28 آذر 1389ساعت 10:54 توسط دختر پاییز نظرات (9)

You can't make someone love you
تو نمیتونی کسی رو مجبور کنی که تو رو دوست داشته باشه    
 
all you can do is be someone who can be loved
تمام اون کاری که میتونی انجام بدی
اینه که تبدیل به آدمی بشی که لایق دوست داشتن هست
 
 
  
the rest is up to the person to realize your worth
و عاقبت کسی پیدا خواهد شد که قدر تو رو بدونه  
 
 
It's better to lose your pride to the one you love
بهتره که غرورت رو به خاطر کسی که دوست داری
از دست بدی تا این که  
 
 
than to lose the one you love because of pride
کسی رو که دوست داری به خاطر غرورت از دست بدی   
 
We spend too much time looking for the right person to love
ما معمولا زمان زیادی رو صرف پیدا کردن آدم مناسبی
برای دوست داشتن
  
  
or finding fault with those we already love
یا پیدا کردن عیب و ایراد کسی که قبلا دوستش داشتیم میکنیم   
 
when instead
باید به جای این کار  
   
 
we should be perfecting the love we give
در عشقی که داریم ابراز میکنیم کامل باشیم
نوشته شده در 26 آذر 1389ساعت 17:28 توسط دختر پاییز نظرات (2)

غروب یک روز بارانی زنگ تلفن به صدا در آمد.

زن گوشی را برداشت. آن طرف خط پرستار دخترش با ناراحتی خبر تب و لرز شدید دختر کوچکش را به او داد.

زن تلفن را قطع کرد و با عجله به سمت پارکینگ دوید، ماشین را روشن کرد و به نزدیک ترین داروخانه رفت تا داروهای دختر کوچکش را بگیرد.

وقتی از داروخانه بیرون آمد، متوجه شد به خاطر عجله ای که داشته کلید را داخل ماشین جا گذاشته است.

زن پریشان با تلفن همراهش با خانه تماس گرفت. پرستار به او گفت که حال دخترش هر لحظه بدتر می شود. او جریان کلید اتومبیل را برای پرستار گفت. پرستار به او گفت که سعی کند با سنجاق سر در اتوموبیل را باز کند.

زن سریع سنجاق سرش را باز کرد، نگاهی به در انداخت و با ناراحتی گفت: ولی من که بلد نیستم از این استفاده کنم.

هوا داشت تاریک می شد و باران شدت گرفته بود. زن با وجود نا امیدی زانو زد و گفت: خدایا کمکم کن!

در همین لحظه مردی ژولیده با لباسهای کهنه به سویش آمد. زن یک لحظه با دیدن قیافه  مرد ترسید و با خودش گفت: خدای بزرگ، من از تو کمک خواستم آنوقت این مرد...!

زبان زن از ترس بند آمده بود، مرد به او نزدیک شد و گفت: خانم، مشکلی پیش آمده؟

زن جواب داد: بله، دخترم خیلی مریض است و من باید هرچه سریع تر به خانه برسم ولی کلید را داخل ماشین جا گذاشته ام و نمی توانم درش را باز کنم.

مرد از او پرسید که آیا سنجاق سر همراه دارد؟ و زن فورا سنجاق سرش را به او داد و مرد در عرض چند ثانیه در اتومبیل را باز کرد!

زن بار دیگر زانو زد و با صدای بلند گفت: خدایا متشکرم!

سپس رو به مرد کرد و گفت: آقا متشکرم، شما مرد شریفی هستید!

مرد سرش را برگرداند و گفت: نه خانم، من مرد شریفی نیستم. من یک دزد اتومبیل بودم و همین امروز از زندان آزاد شده ام!!!

خدا برای کمک به زن یک دزد فرستاده بود، آن هم یک دزد حرفه ای!

نوشته شده در 10 آذر 1389ساعت 12:12 توسط دختر پاییز نظرات (3)

هنگامی که خدا زن را آفرید به من گفت: این زن است. وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش که ...

 

اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ سخن او را قطع کرد و چنین گفت: بله وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نکنی. سرت را به زیر افکن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی و مفتون فتنة چشمانش نشوی که از آنها شیاطین میبارند. گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی که مسحور شیطان میشوی. از او حذر کن که یار و همدم ابلیس است. مبادا فریب او را بخوری که خدا در آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند مراقب باش....

 

و من بی آنکه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید، گفتم: به چشم.

 

شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد که: خلقت زن به قصد امتحان توبوده است و این از لطف خداست در حق تو. پس شکر کن و هیچ مگو....

 

گفتم: به چشم.

 

در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش ننگریستم، و آوایش را نشنیدم. چقدر دوست میداشتم بر موجی که مرا به سوی او میخواند بنشینم، اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز میگریختم.

 

هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی یا کسی که نمیشناختم اما حضورش را و نیاز به وجودش را حس می کردم . دیگر تحمل نداشتم . پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم، و گریستم. نمیدانستم چرا؟

 

قطره اشکی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست...

 

به خدا نگاهی کردم مثل همیشه لبخندی با شکوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنکه حرفی بزنم و دردم را بگویم،  میدانست.  

با لبخند گفت: این زن است . وقتی با او روبرو شدی مراقب باش که او داروی درد توست. بدون او تو غیرکاملی . مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشکنی که او بسیار شکننده است . من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم. نمیبینی که در بطن وجودش موجودی را میپرورد؟ 

 

من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام. پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نکن، گیسوانش را نظر میانداز، و حرمت حریم صوتش را حفظ کن تا خودم تو را مهیای این دیدار کنم...  

من اشکریزان و حیران خدا را نگریستم. پرسیدم: پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید کردی ؟!

خدا گفت: من؟!!  

فریاد زدم: شیخ آن حرفها را زد و تو سکوت کردی. اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟!!  

خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی گفت: من سکوت نکردم، اما تو ترجیح دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای مرا ...  

و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان حرفهای پیشینش را تکرار میکند ...

  

          باید گاهی سکوت کنیم ، شاید خدا هم حرفی برای گفتن داشته باشد ...

نوشته شده در 4 آذر 1389ساعت 12:11 توسط دختر پاییز نظرات (3)

جراحی زیبایی ماهی چیست؟  

جراحی زیبایی ماهی دستکاری ظاهری ماهی با وسایلی مانند قیچی، سرنگ، رنگ، داروها،  

 

تتو  (خالکوبی) و... است که هدف آن نجات یا حفظ جان جاندار نمی‌باشد.  

جراحی زیبایی ماهی، شامل شیوه‌هایی مانند رنگرزی، تراشیدن، قطع عضو و... می‌باشد که از  

 

نظر اخلاقی غیرقابل قبول و بی‌اساس است حتی اگر منجر به زیباتر شدن ماهی گردد.  

 

 

چرا عمل جراحی زیبایی غیراخلاقی است؟  

مطالعات نشان می‌دهد که ماهی‌ای که تحت عمل جراحی آرایشی قرار گرفته دچار کاهش  

 

مقاومت در برابر عفونت می‌گردد و همچنین بیماری کلیوی ناشی از تزریق مواد مصنوعی به بدن  

 

باعث مرگ و میر تعداد زیادی از این ماهی‌ها می‌شود.  

برای انجام عمل زیبایی لازم است که بخشی از موکوس روی فلس و پوست ماهی حذف شود که 

 

 به عنوان اولین سد دفاعی بدن ماهی در برابر عوامل بیماریزای باکتریایی و قارچ مطرح است. این 

 

 لایه مخاطی دارای خاصیت ضد باکتری بوده و همچنین به تنظیم اسمزی کمک می‌کند. برداشتن 

 

 و از بین بردن این لایه کمترین ضرری است که به ماهی‌های رنگ شده وارد می‌شود.  

 

قطع عضو جاندار زنده به بهانه زیبایی کاری غیراخلاقی است. برای اینکه بتوانید تصور کنید که چه 

 

 برسر ماهی می‌آید خود را در اندازه ماهی کوچکی تصور کنید که 3عدد از آنها در کف دستان  

 

شما جا می‌شوند.  

اگر این تناسب را نسبت به خودتان تجسم کنید می‌بینید که یک قیچی که چند برابر از طول  

 

بدنتان بزرگ تر است دست شما را قطع کند و یا سرنگی که به اندازه یک لوله است مواد 

 

 مصنوعی  وارد بدنتان کند.  

برای تتو ماهی‌ های زینتی لازم است که سوزن دستگاه سه میلیمتر از زیر فلس به صورت مورب 

 

 وارد پوست این حیوان کوچک شود. این عمل برای ماهی بسیار استرس‌زا و کشنده می‌باشد. 

 

به این علت است که رنگ آمیزی ماهیان زینتی باعث مرگ و میر بسیاری از این ماهیها می‌گردد.  

 

حتی اگر این ماهی‌های کوچک زنده بمانند بعد از بیهوشی دچار درد شدید و 

 

 استرس  می‌شوند.   

شواهد علمی نشان می‌دهد که ماهی‌ها به علت وجود سیستم عصبی قادر به درک احساس 

 

 درد می‌باشند و هیچ مطالعه‌ای نتوانسته ثابت کند که آنها کمتر از انسانها درد را احساس می‌کنند.

   

 

می‌دانید رنگ آمیزی و آرایش ماهی های زینتی مثل چیست؟   

مثل این است که شخصی شما را بیهوش کند. بعد با خود فکر کند که اگر شما رنگارنگ  

 

باشید زیباتر می‌شوید و بعد نصف بیشتر بدن شما را خالکوبی کند. و بعد او تصمیم بگیرد  

 

که دست راست شما را برای زیبایی کوتاه کند. و با یک قیچی بزرگ باغ بانی دست شما  

 

را هرس! کند.  

سپس شما کم کم به هوش بیایید!

 

 

روش‌های جراحی زیبایی ماهی  ..........برید به ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
نوشته شده در 3 آذر 1389ساعت 14:38 توسط دختر پاییز نظرات (1)

محاسبه سن شما با شکلات:

سن خودتونو بمن نگویید،چون ممکن است حقیقت را نگویید اما Hershey Man از قبل میدونه

 

محاسبه سن شما با شکلات بسیارشسته ورفته وزیبا رو راست باشید و بترتیب برویم بطرف  

 

پایین بیشتر از یک دقیقه طول نمیکشه بترتیب  به پرسشها پاسخ دهید : 

قبل ازدادن پاسخ ها قول بدهید که پرسشها را از قبل نخوانید   

وقت شما هدر نمیره (هم فال و هم تماشا)

 

قبل از هر چیز ، بخاطر بیاورید که در طول یک هفته چند بار شکلات میخورید(بیش از 1بار کمتر از 10 بار)

عدد تعداد شکلات در هفته را ضرب در 2 بکنید  

جمع آنرا بعلاوه 5 کنید 

جمع را ضربدر 50 بکنید 

 

اگر امسال از تولدتان گذشته جمع را به عدد1760اضافه کنید  

در غیر اینصورت جمع را به1759 اضافه کنید

 

حالا جمع کل که چهار رقمی است از سال تولد میلادی خودتان کسر کنید


شما به یک عدد  سه رقمی رسیده اید

 

 

اولین عدد: تعداد شمارش خوردن شکلات شما در هفته است 

  

دو شماره بعد  سن شماست!

نوشته شده در 3 آذر 1389ساعت 14:23 توسط دختر پاییز نظرات (4)

هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد…

پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.
ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش به طرف او آمد. به کارش ادامه داد. همسر خلیفه بالای سرش ایستاد و گفت
: بهلول، چه می سازی؟
بهلول با لحنی جدی گفت: بهشت می سازم.
همسر هارون که می دانست بهلول شوخی می کند، گفت: آن را می فروشی؟!
بهلول گفت
: می فروشم.
- قیمت آن چند دینار است؟
- صد دینار.
زبیده خاتون گفت
: من آن را می خرم.
بهلول صد دینار را گرفت و گفت
: این بهشت مال تو، قباله آن را بعد می نویسم و به تو می دهم.
زبیده خاتون لبخندی زد و رفت.
بهلول، سکه ها را گرفت و به طرف شهر رفت. بین راه به هر فقیری رسید یک سکه به او داد. وقتی تمام دینارها را صدقه داد، با خیال راحت به خانه برگشت.
زبیده خاتون همان شب، در خواب، وارد باغ بزرگ و زیبایی شد. در میان باغ، قصرهایی دید که با جواهرات هفت رنگ تزئین شده بود. گلهای باغ، عطر عجیبی داشتند. زیر هر درخت چند کنیز زیبا، آماده به خدمت ایستاده بودند. یکی از کنیزها، ورقی طلایی رنگ به زبیده خاتون داد و گفت
: این قباله همان بهشتی است که از بهلول خریده ای !!!
وقتی زبیده از خواب بیدار شد از خوشحالی ماجرای بهشت خریدن و خوابی را که دیده بود برای هارون تعریف کرد.
صبح زود، هارون یکی از خدمتکارانش را به دنبال بهلول فرستاد.

وقتی بهلول به قصر آمد، هارون به او خوش آمد گفت و با مهربانی و گرمی از او استقبال کرد. بعد صد دینار به بهلول داد و گفت : یکی از همان بهشت هایی را که به زبیده فروختی به من هم بفروش!
بهلول، سکه ها را به هارون پس داد و گفت
: به تو نمی فروشم !!!
هارون گفت
: اگر مبلغ بیشتری می خواهی، حاضرم بدهم.
بهلول گفت
: اگر هزار دینار هم بدهی، نمی فروشم!!!
هارون ناراحت شد و پرسید
: چرا؟
بهلول گفت
: زبیده خاتون، آن بهشت را ندیده خرید، اما تو می دانی و می خواهی بخری، من به تو نمی فروشم!  

نوشته شده در 3 آذر 1389ساعت 13:37 توسط دختر پاییز نظرات (0)

روزی غضنفر برای کار و امرار معاش  قصد سفر به آلمان میکنه   
 وهمسرش و نوزده بچه قد و نیم قد رو رها میکنه  
خلاصه  
همسرغضنفر گفت : حال ما چه طور از احوال تو با خبر بشیم؟؟؟؟  
غضنفر گفت: من برای تو نامه مینویسم....  
همسرش گفت: ولی نه تو نوشتن بلدی و نه من  خوندن !!!!!!!!!!!!!!!!!
غضنفر گفت :من برای تو نقاشی میکنم ...  
تو که بلدی نقاشی های منو بخونی مگه نه ؟؟؟؟؟؟    
خلاصه  
غضنفر به سفر رفت و بعد از دو ماه این نامه به دست زنش رسید ..   
این شما و این هم نامه ببینید چیزی میفهمید!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟  
.
.
.
.
.
.
.
  
 
.
.
.
شما چیزی فهمیدید !!!!!!!
من که نفهمیدم
این نامه رو فقط همسر غضنفر میفهمه چی نوشته شده   
حال ترجمه از زبان همسرش    
خط اول :حالت چه طوره زن ؟      
خط دوم :بچه ها چه طورن ؟    
خط سوم : مادرت چه طوره ؟     
خط چهارم :شنیدم سر و گوش ت می جنبه!!!      
خط پنجم : فقط برگردم خونه....     
خط ششم : می‌کشمت     
خط هفتم :غضنفر از آلمان...
نوشته شده در 16 آبان 1389ساعت 00:14 توسط دختر پاییز نظرات (3)

از یک استاد سخنور دعوت بعمل آمد که  در جمع مدیران ارشد یک سازمان ایراد سخن نماید .

محور سخنرانی  در خصوص مسائل انگیزشی و چگونگی ارتقاء سطح روحیه  کارکنان دور میزد  

استاد شروع به سخن نمود و پس از مدتی که  توجه حضار کاملا به گفته هایش جلب شده بود ، چنین گفت :

آری دوستان ، من بهترین سالهای زندگی را در آغوش زنی گذراندم که همسرم نبود !!!

ناگهان سکوت شوک برانگیزی جمع حضار را فرا گرفت !

استاد وقتی تعجب آنان را دید ، پس از کمی مکث ادامه داد : آن زن ،  مادرم بود !

حاضران شروع به خندیدن کردند و استاد سخنان خود را ادامه داد ...

.

.


تقریبا یک هفته از آن قضیه سپری گشت تا اینکه یکی از مدیران ارشد همان سازمان به همراه همسرش به یک میهمانی نیمه رسمی دعوت شد . آن مدیر از جمله افراد پرکار و تلاشگر سازمان بود که همیشه خدا سرش شلوغ بود ...

او خواست که خودی نشان داده  و در جمع دوستان و آشنایان با بازگو کردن همان لطیفه ، محفل را بیشتر گرم  کند .  لذا با صدای بلند گفت : آری ، من بهترین سالهای زندگی خود را در آغوش زنی گذرانده ام که همسرم نبود !

همانطوری که انتظار میرفت سکوت توام با شک همه را فرا گرفت و طبیعتا همسرش نیز در اوج خشم و حسادت بسر میبرد .

مدیر که  وقت را مناسب میدید ،‌ خواست لطیفه را ادامه دهد ، اما از بد حادثه ، چیزی به خاطرش نیامد و هرچه زمان گذشت ، سوءظن میهمانان نسبت به او بیشتر شد ، تا اینکه  بناچار گفت : راستش دوستان ، هر چی فکر میکنم ، نمیتونم بخاطر بیارم آن خانم کی بود ؟!!

نوشته شده در 13 آبان 1389ساعت 16:08 توسط دختر پاییز نظرات (0)

<<  1    ...    3    4    5    6    7    ...    18  >>

Design By : Pichak