X
تبلیغات
رایتل
























>>>~ انعکاس آب ~<<<

! هنوز هم نمی دانم هر سال که می گذرد یک سال به عمرم اضافه می شود یا یک سال از عمرم کم می شود


که امید خود را به همه چیز از دست بدهیم بخاطر اینکهدر زندگی با شکست مواجه شده ایم  



نوشته شده در 27 بهمن 1391ساعت 15:17 توسط دختر پاییز نظرات (6)


                                 که همه رویاهای خود را تنها بخاطر اینکه
                              یکی از آنها به حقیقت نپیوسته است رها کنیم


             

نوشته شده در 25 بهمن 1391ساعت 15:54 توسط دختر پاییز نظرات (0)

از چشم یا آسمان

فرقی نمی‌کند

باران که بر زمین افتاد

دیگر باران نیست

نوشته شده در 10 دی 1391ساعت 22:18 توسط دختر پاییز نظرات (0)

            


آرامشی عجیب دارم... گرم و باورنکردنی چون دستان مهربان تو... منم و شرمساری لحظه هایم با تو... تویی و غروب های پرحادثه ات در کنار من... من چشمانت را دوست دارم... بر اشک هایت میبارم...با خنده هایت جان میگیرم... درنگ کن...محبوب من؟!یادم هست..! گریه میکردم و انگار تو بودی و می شنیدی صدای گریه های کودکانه ام را... من ساده هستم،مثل نگاه عروسک هایت... من بیتاب هستم و غرق در کودک درون خویش... از همان لحظه ای که چشم بازکردم بی تو گریستم، تا در روزهایی عجیب تو را یافتم... در غروبی سنگین... چشمانم برق میزد شاید و من آگاهانه خندیدم...ترانه ی عشق برای با تو بودن هایم سرودم...من،کودکی ام...روزها وشب هایم،لحظه هایم را صاف وساده تقدیم تو کرده ام...تو اینجایی پیش من...و تو خوب میدانی که چه بهای سنگینی را برای یک لحظه بودنم با تو پرداخت کرده ام...تو میدانی شاید راز درون مرا...تو میفهمی عمق نگاهم را...باورهایم را دوست داری و من آرام میخندم... 

 

نوشته شده در 29 اردیبهشت 1391ساعت 03:16 توسط دختر پاییز نظرات (1)

   


یادمه وقتی بهم رسیدیم 
تو زمینی بودی و هم رنگ خاک
من آسمونی بودم و هم سازه باد
تو به من راه رفتن با کفش های گلی روی اسفالت رو یاد دادی
و پرواز را از من آموختی ..... هرچند نیمه کاره
روزی بالهایم را برای تجربه کردن آغوش آسمان قرض گرفتی و
جاش قول دادی کفشهایت را به من بدهی...!

و پریدی ، بال زدی و بال زدی
اوج گرفتی بالاتر و بالاتر ... دورتر ودورتر و دیگر دیده نشدی
تو انقدر ذوق پرواز را داشتی که یادت رفت کفشهایت را درآوری
ومن وقتی به خودم آمدم پا برهنه چشم به راه برگشتنت
ایستاده بودم روی جاده ... روزها گذشت و تو برنگشتی
چون راهه برگشت را در آغوش آسمان گم کرده بودی .....
آخه میدونی !! تو هیچ وقت درس
پرواز را خوب یاد نگرفتی
ومن دلسوزانه از این پایین با حداکثر توانم
آخرین درس پرواز راهم برایت فریاد زدم شاید بشنوی
مواظب باش با کفشهایه گلییت آسمان را
کثیف نکنی
و آن وقت بدون بالهایم و کفشهایت روی آسفالت راه زمینیم را
آغاز کردم ......

نوشته شده در 26 اردیبهشت 1391ساعت 23:43 توسط دختر پاییز نظرات (1)

یادت هست که گفتی:دوست دارم..!!!

سرم روپایین انداختم و گفتم:نظرلطفته...

سرم روبالا آوردی وتو چشام نگاه کردی...

وگفتی:نظرلطفم نیست...نظر دلمه...!!!

نوشته شده در 10 اردیبهشت 1391ساعت 01:19 توسط دختر پاییز نظرات (1)

 

اسمش را می گذاریم دوست مجازی
اما آن سو یک آدم حقیقی نشسته
خصوصیاتش را که نمی تواند مخفی کند
وقتی دلتنگی ها و آشفتگی هایش را می نویسد
وقت می گذارد برایم، وقت می گذارم برایش
نگرانش می شوم
دلتنگش می شوم 

               

وقتی در صحبت هایم به عنوانِ دوست یاد می شود
مطمئن می شوم که حقیقیست
هرچند کنار هم نباشیم
هرچند صدای هم را هم نشنیده باشیم،
من برایش سلامتی و شادی آرزو دارم
هرکجا که باشد...!

نوشته شده در 4 اردیبهشت 1391ساعت 17:03 توسط دختر پاییز نظرات (4)

 

 

از تو می گذرم .چه حس عجیبی است!

بی تو گذشتن آنگاه که تو مثل یادی یا خاطره ای همچنان با منی.

از تو می گذرم و دیگر من نیستم.

شاید عشق همین باشد!

در میان بی رحمی های زمانه از خود و تو گذشتن.

عشق می ماند .

مهر می ماند.

یاد من و تو همچون نسیم بهارعاشقانه می وزد.

و تنها همین هست که می ماند...

نگاه کن

من پشت این پنجره با تنهای خویش ایستاده ام

چقدر نبض من پر دلهره می زند.

نگاه کن که من بی تو به کجا رسیده ام....

 

دعا کردم بیایی کنار پنجره باران ببارد

و تو باز شعر عاشقانه و غریبانه ی خود را بگویی برایم.

دعا کردم در خلوت تنهاییم با ماه تو باشی ....

دعا کردم.. دعا کردم...

من بهترین دقایق عمر را برایت دعا کردم.

بهترین ،بهترین من،

من با تو به عمق یک حادثه رفته ام.

دعا کردم ، تو نمی دانی...،من برای اشکهای شبانه ی تو باریده ام

من تو را خوب می دانم.ای عزیز ترین من....

خواه با من خواه بی من ،

عشق تو هست هر زمان در من....

می خواهم برایت بگویم / هر گاه تنها شدیم با هم...

می خواهم هر گاه تنها شدیم با هم

برایت بگویم که چقدر تنهایم

عبور لحظه هایی که مثل امواج دریا

مرا با لا و پایین می برند با خود

ومن که چقدر حجم صبرم پر شدست

ازانتظار

چقدر هوای دم کرده ی این شهر حالم را بد می کند.

من در خلوت خود با خیال تو

رنگین ترین سفره ها را چیده ام

رویایی ترین مهمانی را

با حضور بی حضور تو داشته ام.

من در خلوت خود بار ها

زین فراق طولانی باریده ام

دفتر دلتنگی هایم را بخوان

برگ برگش را تو می دانی فقط

این را بار ها برایت خوانده ام نازنین:

((دلتنگی هایم تمام نمی شوند

و تو هیچگاه از من دور نمی شوی...))

نوشته شده در 4 اردیبهشت 1391ساعت 15:26 توسط دختر پاییز نظرات (2)

                                       " دوست داشتن دلیل نمی خواهد ... "

ولی نمی دانم چرا ...

خیلی ها ...

و حتی خیلی های دیگر ...

می گویند :

"  این روز ها ...

دوست داشتن

دلیل می خواهد ...   "

و پشت یک سلام و لبخندی ساده ...

دنبال یک سلام و لبخندی پیچیده ...

دنبال  گودالی از تعفن می گردند ...

.

.

.

دیشب ...

که بغض کرده بودم ...

باز هم به خودم قول دادم ...

من  "  سلام  "  می گویم ...

و "   لبخند  "  می زنم  ...

و قسم می خورم ...

و می دانم ...

عشق  "  همین است ...

به همین ساده گی ...
نوشته شده در 23 بهمن 1389ساعت 23:05 توسط دختر پاییز نظرات (1)

    قرار بود  ...

              چه عاشقانه  ...

                         "  پرواز  "   کنیم  ...

    

                 "  پر  "  زد  و  رفت                                                                          

          تا من بمانم  ...                                                            

              با دهانی که ...                                             

        از تعجب  "  واز  "  است ........             

 
نوشته شده در 8 آبان 1389ساعت 10:51 توسط دختر پاییز نظرات (4)

  1    2    3    4  >>

Design By : Pichak