X
تبلیغات
رایتل
























>>>~ انعکاس آب ~<<<

! هنوز هم نمی دانم هر سال که می گذرد یک سال به عمرم اضافه می شود یا یک سال از عمرم کم می شود

            


آرامشی عجیب دارم... گرم و باورنکردنی چون دستان مهربان تو... منم و شرمساری لحظه هایم با تو... تویی و غروب های پرحادثه ات در کنار من... من چشمانت را دوست دارم... بر اشک هایت میبارم...با خنده هایت جان میگیرم... درنگ کن...محبوب من؟!یادم هست..! گریه میکردم و انگار تو بودی و می شنیدی صدای گریه های کودکانه ام را... من ساده هستم،مثل نگاه عروسک هایت... من بیتاب هستم و غرق در کودک درون خویش... از همان لحظه ای که چشم بازکردم بی تو گریستم، تا در روزهایی عجیب تو را یافتم... در غروبی سنگین... چشمانم برق میزد شاید و من آگاهانه خندیدم...ترانه ی عشق برای با تو بودن هایم سرودم...من،کودکی ام...روزها وشب هایم،لحظه هایم را صاف وساده تقدیم تو کرده ام...تو اینجایی پیش من...و تو خوب میدانی که چه بهای سنگینی را برای یک لحظه بودنم با تو پرداخت کرده ام...تو میدانی شاید راز درون مرا...تو میفهمی عمق نگاهم را...باورهایم را دوست داری و من آرام میخندم... 

 

نوشته شده در 29 اردیبهشت 1391ساعت 03:16 توسط دختر پاییز نظرات (1)


Design By : Pichak