X
تبلیغات
رایتل
























>>>~ انعکاس آب ~<<<

! هنوز هم نمی دانم هر سال که می گذرد یک سال به عمرم اضافه می شود یا یک سال از عمرم کم می شود

همین الان چشماتو ببند...!چی میبینی؟؟؟؟

نوشته شده در 29 اردیبهشت 1391ساعت 05:09 توسط دختر پاییز نظرات (13)

جای علامت سوال چه عددی می‌گذارید؟

5 = 1
25 = 2
125 = 3
625 = 4
5 = ؟ . .
برای مشاهده جواب پائین بروید...

ولی قبل از آن که جواب را ببینید، دوباره فکر کنید...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
حالا یه کم بیشتر فکر کن ... میام جوابش رو میدم
 

نوشته شده در 29 اردیبهشت 1391ساعت 05:08 توسط دختر پاییز نظرات (7)

            


آرامشی عجیب دارم... گرم و باورنکردنی چون دستان مهربان تو... منم و شرمساری لحظه هایم با تو... تویی و غروب های پرحادثه ات در کنار من... من چشمانت را دوست دارم... بر اشک هایت میبارم...با خنده هایت جان میگیرم... درنگ کن...محبوب من؟!یادم هست..! گریه میکردم و انگار تو بودی و می شنیدی صدای گریه های کودکانه ام را... من ساده هستم،مثل نگاه عروسک هایت... من بیتاب هستم و غرق در کودک درون خویش... از همان لحظه ای که چشم بازکردم بی تو گریستم، تا در روزهایی عجیب تو را یافتم... در غروبی سنگین... چشمانم برق میزد شاید و من آگاهانه خندیدم...ترانه ی عشق برای با تو بودن هایم سرودم...من،کودکی ام...روزها وشب هایم،لحظه هایم را صاف وساده تقدیم تو کرده ام...تو اینجایی پیش من...و تو خوب میدانی که چه بهای سنگینی را برای یک لحظه بودنم با تو پرداخت کرده ام...تو میدانی شاید راز درون مرا...تو میفهمی عمق نگاهم را...باورهایم را دوست داری و من آرام میخندم... 

 

نوشته شده در 29 اردیبهشت 1391ساعت 03:16 توسط دختر پاییز نظرات (1)

               



      چه ساده عاشقت شدم, عاشق ِ دیوونگیات دلم رو بردی با همون برق ِ قشنگ ِ توو نگات

نوشته شده در 29 اردیبهشت 1391ساعت 02:56 توسط دختر پاییز نظرات (0)

         

 

کل زندگیه ما تو این پنج تا شیشه خلاصه میشه.البته شیشه سوم خطریه!شاید همه ما فقط چهارتاشو تجربه کنیم

نوشته شده در 29 اردیبهشت 1391ساعت 02:53 توسط دختر پاییز نظرات (2)

   


یادمه وقتی بهم رسیدیم 
تو زمینی بودی و هم رنگ خاک
من آسمونی بودم و هم سازه باد
تو به من راه رفتن با کفش های گلی روی اسفالت رو یاد دادی
و پرواز را از من آموختی ..... هرچند نیمه کاره
روزی بالهایم را برای تجربه کردن آغوش آسمان قرض گرفتی و
جاش قول دادی کفشهایت را به من بدهی...!

و پریدی ، بال زدی و بال زدی
اوج گرفتی بالاتر و بالاتر ... دورتر ودورتر و دیگر دیده نشدی
تو انقدر ذوق پرواز را داشتی که یادت رفت کفشهایت را درآوری
ومن وقتی به خودم آمدم پا برهنه چشم به راه برگشتنت
ایستاده بودم روی جاده ... روزها گذشت و تو برنگشتی
چون راهه برگشت را در آغوش آسمان گم کرده بودی .....
آخه میدونی !! تو هیچ وقت درس
پرواز را خوب یاد نگرفتی
ومن دلسوزانه از این پایین با حداکثر توانم
آخرین درس پرواز راهم برایت فریاد زدم شاید بشنوی
مواظب باش با کفشهایه گلییت آسمان را
کثیف نکنی
و آن وقت بدون بالهایم و کفشهایت روی آسفالت راه زمینیم را
آغاز کردم ......

نوشته شده در 26 اردیبهشت 1391ساعت 23:43 توسط دختر پاییز نظرات (1)

یه روز مسئول فروش ، منشی دفتر ، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند?
یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه?
جن میگه: من برای هر کدوم از شما یک آرزو برآورده می کنم?
منشی می پره جلو و میگه: اول من ، اول من!
من می خوام که توی باهاماس باشم ، سوار یه قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم !
پوووف! منشی ناپدید میشه .......
! بعد مسوول فروش می پره جلو و میگه: حالا من ، حالا من
من می خوام توی هاوایی کنار ساحل لم بدم ، یه ماساژور شخصی و یه منبع بی انتهای نوشیدنی ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ....
پوووف! مسوول فروش هم ناپدید میشه?
بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه?
مدیر میگه: من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن !!! 


نتیجه : اخلاقی اینکه همیشه اجازه بده که رئیست اول صحبت کنه !ند !!!

نوشته شده در 10 اردیبهشت 1391ساعت 19:24 توسط دختر پاییز نظرات (1)


یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون که یه جشن کوچیک دو نفره بگیرن.
وقتی توی پارک زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته کوچیک خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر کدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میکنم!
زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:
! چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم
فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد !
حالا نوبت شوهر بود که آرزو کنه .
مرد چند لحظه فکر کرد و گفت:
? این خیلی رمانتیکه ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد
! بنابراین خیلی متاسفم عزیزم آرزوی من اینه که یه همسری داشته باشم که ۳۰ سال از من کوچیکتر باشه
زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه.
فرشته چوب جادوییش رو تکون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!  

نتیجه اخلاقی: مردها ممکنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولی فرشته ها زن هست!

نوشته شده در 10 اردیبهشت 1391ساعت 19:22 توسط دختر پاییز نظرات (0)

یه مرد ۸۰ ساله میره برای چک آپ. دکتر ازش در مورد وضعیت فعلیش می پرسه و پیرمرد با غرور جواب میده:
هیچوقت به این خوبی نبودم. تازگیا با یه دختر ۲۵ ساله ازدواج کردم و حالا باردار شده و کم کم داره موقع زایمانش میرسه
نظرت چیه دکتر؟!
دکتر چند لحظه فکر میکنه و میگه: خب  بذار یه داستان برات تعریف کنم. من یه نفر رو می شناسم که شکارچی ماهریه.
اون هیچوقت تابستونا رو برای شکار کردن از دست نمیده.. یه روز که می خواسته بره شکار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر میداره و میره توی جنگل!
همینطور که میرفته جلو یهو از پشت درختها یه پلنگ وحشی ظاهر میشه و میاد به طرفش شکارچی چتر رو می گیره به طرف پلنگ و نشونه می گیره و ?.. بنگ! پلنگ کشته میشه و میفته روی زمین!!!
پیرمرد با حیرت میگه: این امکان نداره! حتما یه نفر دیگه پلنگ رو با تیر زده!
دکتر یه لبخند میزنه و میگه: دقیقا منظور منم همین بود !!! 

 

نتیجه اخلاقی: هیچوقت در مورد چیزی که مطمئن نیستی نتیجه کار خودته ادعا نداشته نباش

نوشته شده در 10 اردیبهشت 1391ساعت 19:19 توسط دختر پاییز نظرات (0)


توی اتاق رختکن کلوپ گلف ، وقتی همه آقایون جمع بودند یهو یه موبایل روی یه نیمکت شروع میکنه به زنگ زدن.
مردی که نزدیک موبایل نشسته بود دکمه اسپیکر موبایل رو فشار میده و شروع می کنه به صحبت.
بقیه آقایون هم مشغول گوش کردن به این مکالمه میشن ....
مرد: الو؟
صدای زن اونطرف خط: الو سلام عزیزم. تو هنوز توی کلوپ هستی؟
مرد: آره !
زن: من توی فروشگاه بزرگ هستم
اینجا یه کت چرمی خوشگل دیدم که فقط ۱۰۰۰ دلاره! اشکالی نداره اگه بخرمش؟
مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داری اشکالی نداره!
زن: من یه سری هم به نمایشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهای جدید ۲۰۰۶ رو دیدم... یکیشون خیلی قشنگ بود قیمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !
مرد: باشه. ولی با این قیمت سعی کن ماشین رو با تمام امکانات جانبی بخری !
زن: عالیه. اوه  یه چیز دیگه  اون خونه ای رو که قبلا میخواستیم بخریم دوباره توی بنگاه گذاشتن برای فروش. میگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره
مرد: خب? برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولی سعی کن ۹۰۰۰۰۰ دلار بیشتر ندی !!!
زن: خیلی خوبه. بعدا می بینمت عزیزم.. خداحافظ
مرد: خداحافظ

بعدش مرد یه نگاهی به آقایونی که با حسرت نگاهش میکردن میندازه و میگه: کسی نمیدونه که این موبایل مال کیه ؟! 


نتیجه اخلاقی: هیچوقت موبایلتونو جایی جا نذارین !!!

نوشته شده در 10 اردیبهشت 1391ساعت 19:14 توسط دختر پاییز نظرات (0)

  1    2  >>

Design By : Pichak