X
تبلیغات
رایتل
























>>>~ انعکاس آب ~<<<

! هنوز هم نمی دانم هر سال که می گذرد یک سال به عمرم اضافه می شود یا یک سال از عمرم کم می شود

شبی با تو خواهم آمد.... 


دور و بر من پرسه مزن.شبی در آغوش تو و تسلیم تو خواهم شد. اینقدر در گوشم 

 

زمزمه مکن.اکنون مرا تاب آغوش پر حرارتت نیست.من از تنهایی با تو میترسم.خوب 

 

میدانم که در آغوش مردانه ات خورد خواهم شد و از حرارت نفسهایت خواهم 

 

سوخت.     


                       شبی با تو خواهم آمد....                        

 

پس مرا به حال خود رها کن.بگذار دمی آسوده باشم.بگذار از بودن در کنار این دنیا 

 

لحظه ای کابوس با تو بودن را فراموش کنم.اینقدر در گوشم زمزمه مکن.من اکنون تو

 

 را نمیخواهم.بگذار برای خود باشم.بگذار با زندگی باشم.  


 شبی با تو خواهم آمد....شبی در آغوش تو خواهم بود.....   

   

میدانم شبی میآیی و بوسهای آتشین بر لبان خشکم میزنی.آنشب  تسلیمت خواهم  بود.    

 

ای مرگ تو را میگویم   

  

 دختر پاییز بهار 88

نوشته شده در 31 خرداد 1388ساعت 02:09 توسط دختر پاییز نظرات (66)

                                                     این؟  

 

     

    

                                                  یا این؟     

 

 

                

 

                کدومشون؟خودت بگو!

نوشته شده در 30 خرداد 1388ساعت 06:24 توسط دختر پاییز نظرات (20)

اصلا منو چه به سیاست!نه؟؟؟!

نوشته شده در 28 خرداد 1388ساعت 23:05 توسط دختر پاییز نظرات (17)

 نقاش هنرمندی که در پست قبلی از شاهکارهاش برات گذاشتم  

-Sir Lawrence Alma tadema  نام داره.البته نتونستم  خیلی از  آثارقشنگشو  اینجا بذارم.دلم میخواد اگه در باره زندگینامه کامل این هنرمند چیزی میدونی برام بفرستی تا تو پست بعدی بزارم.خوشحال میشم اگه کمکم کنی. 

 

با تشکر.

کامنت دوست خوبم(حرفهای نگفته)

Sir Lawrence Alma-Tadema

تولد: درونتیپ ۱۸۳۶/ مرگ: ویسبادن ۱۹۱۲

سبک: نئوکلاسیک (هنرمندان این سبک تلاش می کردند نگاهی نو به قواعد و اصول نقاشی کلاسیک داشته باشند)

زندگینامه نقاش: آلماتادما، آلمانی است. وی در سال ۱۸۷۰ به انگلستان رفت. او به جهت پیروی از سبک نئوکلاسیک در به تصویر کشیدن فضایی نو از رم، یونان و مصر باستان استاد بود


نوشته شده در 25 خرداد 1388ساعت 14:07 توسط دختر پاییز نظرات (15)

سلام دوستای خوب و مهربونم. 

مدتی میشد که واقعا نمیدونستم چه پستی بذارم که هم تقلیدی نباشه و هم شما خوشتون بیاد.از اونجایی که خودم عاشق آثار هنرمندان هستم و از دور دستی بر رنگ و اینا دارم تصمیم گرفتم از شاهکارهای این نقاش برجسته چند تا اثر بذارم.امیدوارم خوشتون بیاد. 

اگه گفتین این آثار زیبا مال کیه؟البته خودم اسمشو میدونما،میخوام شما بگین و اگه کسی در باره زندگی این هنرمند چیزی میدونه به من بگه تا در پست بعدی زندگینامشو بذارم.چون من هرچی گشتم چیزی پیدا نکردم. مرسی .

 

 

                   

     

     

                                                  بقیشو بیا اینجا ببین.


ادامه مطلب
نوشته شده در 13 خرداد 1388ساعت 02:39 توسط دختر پاییز نظرات (96)

شده خیلی وقتها مسیله ای باعث نگرانیت بشه؟!حالا میخواد مربوط به درست باشه که اینروزها خیلیها درگیرشند(تب کنکور).یا مربوط به شغل...مسایل عشقی...لو رفتن کار خطایی که کردی و خیلی چیزهای دیگه...

اصلا به نظرت نگرانی چه رنگیه؟ از نظر من رنگ نگرانی بنفش کبوده .از نظر تو چی؟   

                 

نوشته شده در 6 خرداد 1388ساعت 20:20 توسط دختر پاییز نظرات (63)

مدتهاست دارم دنبال یه قالب زیبا میگردم که هم اذیتم نکنه و هم قشنگیش به سلیقم بخوره ولی هنوز پیداش نکرد.حالا فعلا اینو گذاشتم. شاید بعدا عوضش کردم.چون ظاهرا اذیتی نداره  فعلا.حالا تا بعد ببینم چی میشه. 

نمیتونم یکنواختی رو تحمل کنم. میشه دنبال تغییر و تحول در درون و اطرافم هستم.نمیدونم با این تنوع طلبی چه کنم.

نوشته شده در 6 خرداد 1388ساعت 01:02 توسط دختر پاییز نظرات (18)

نقاب...    

امشب از اون شباییه که بد جوری دلم گرفته ،خودمم نمی دونم چرا ؟ تا حالا شده که  

اینجوری بشی؟ واسه من که زیاد اتفاق افتاده... ولی بعدش  فهمیدم دردم از چیه؟!!!  

دلم گرفته  از خودم ،از روزگاری که انگاری دنبالش کردن و آدماش....     

آدمایی که از روی نقاب  خودشون در باره نقاب منو تو قضاوت میکنن.حس می کنم  

دنیام شبیه مهمونی بالماسکه شده ...  جالبه !...خودمم روی صورتم ماسک  

گذاشتم!...خنده تلخی رو لبام نقش میزنه ... چاره ای نیست..دنیامون اینطوریه..!!!  

       

   

 می خوام برش دارم اما نمی تونم، می خوام خودم باشم ،اما نمی ذارن.اونقدام بی  

اراده نیستم ولی امون از این آدما ....     

تا حالا شده بخوای اون نقاب و برداری و خودت باشی ؟     

من خواستم ... خیلی وقتا خواستم بچه بشم ، برم به اون روزای بادبادکی...    

به اون روزای قشنگ که پر بود از شادی ...غصه ای نبود ....هر چی بود قصه بود......   

به اون روزایی که آدماش شکلاتی بودند .دنیا رنگی بود .مثل رنگین کمون...هنوز وقت   

نقاب زدن نبود.........    

دلم تنگه واسه کوچه های تنگ و برفی  خونه مامان بزرگم...     

واسه اون سحری که با صدای کلون در، لبخندشو میدیدیم و کرسی گرم و نرم و قصه  

های مامان بزرگ.....   

واسه بوی شمعدونی لب حوض پر از ماهی..واسه ی حیاط خونه بچگیم....     

واسه بازی لی لی..گرگم به هوا..واسه هر چیزی که جا گذاشتم...    

آخ که دلم  گرفته ..بد جوری گرفته... هوای باریدن داره .....شاید پشت نقاب راحت   

تر بشه  گریست..     

تا حالا دلت خواسته ساعت عمرتو به عقب برگردونی؟ چقدر؟ چند ساعت؟    

منم دلم خواسته.. ساعت عمرمو به گذشته برگردونم برم و چیزایی رو که توگذشته  

ها جا گذاشتمو بر دارم...کودکی ...جوونی...عشقهای کودکانه... عروسک پارچه ای  

مامان بزرگ و صدای زنگ در حیاط وقتی بابا بزرگ میومد ... دلم براتون تنگ شده ...     

دلم از خودم گرفته ...     

از خودم که اون رویاهای قشنگ رو همونجا گذاشتمو سوار اتوبوس  عمر شدم .      

دل تنگ کوچه پس کوچه های مدرسه ام هستم تو اون روزای سرد زمستونی ...  

چقدر انتظار میکشیدم تا بارش برف و از اسمون ببینم...چه ذوقی میکردم...    دلم هوای زمستون کودکیمو کرده ... چرا سرد نبود ...چرا وقتی آدم برفی میساختم  

سردم نمی شد؟ چرا زود آب نمی شد؟    

نمیدونم چند وقته آدم برفی نساختم؟ ! چرا نساختم؟ چرا یادم رفته؟      

میخوام بچه بشم می خوام نقابمو بردارم...    

میخوام آدم برفی بسازم حتی اگه خیلی زود آب شه و خاک بشه   

اما زمستون کودکیم کجاست؟    

چرا هیچ زمستونی ، مثل زمستون کودکیم نیست؟!!!..و هیچ تابستونی مثل تابستون  

اون موقع ها طولانی نیست ؟؟؟      

دلم بد جوری گرفته ... شاید می خواد بباره ...   

از این روزای تکراری،آدمای کاغذی،دنیای خاکستری ...    

و....و...و....این نقاب ..این نقاب تقلبی...   

کاش میشد به جای اون همه قشنگی این نقاب لعنتی رو جا میذاشتم .کاش   

میشد ........   

تا حالا شده بخوای اون نقابو برداری؟     

من خواستم..........    

 

                             اما...................

نوشته شده در 5 خرداد 1388ساعت 22:11 توسط دختر پاییز نظرات (28)

چیزی نمیگم.میدونی چرا؟ چون شنیدن کی بود مانند دیدن.خوشم میاد این ایرانیها همه جا گل میکارن.باورت نمیشه؟ ببین.نگو نه!ببین.  

 

  

  فقط کلیک کن 

 

 

 

نوشته شده در 2 خرداد 1388ساعت 23:54 توسط دختر پاییز نظرات (11)

گاهی با یک نگاه میتونی با کسی که دوسش داری حرف  

 

بزنی.گاهی سکوت بهترین جوابیه که میتونی بدی و گاهی جدا  

 

شدن از کسی که خیلی دوسش داری بهترین کاریه که میتونی  

 

انجامش بدی.   

 

                                                                                          دختر پاییز بهار ۸۸

نوشته شده در 2 خرداد 1388ساعت 18:38 توسط دختر پاییز نظرات (9)


Design By : Pichak