X
تبلیغات
رایتل
























>>>~ انعکاس آب ~<<<

! هنوز هم نمی دانم هر سال که می گذرد یک سال به عمرم اضافه می شود یا یک سال از عمرم کم می شود

                        

     

 

کرگردن گفت : نه امکانه ندارد ، کرگدن ها نمی توانند با کسی دوست شوند.

 

دم جنبانک گفت : اما پشت تو می خارد ، لای چینهای پوستت پر از حشره های ریز است یکی  

 

باید پشت تو را بخاراند . یکی باید حشره های تو رو بردارد .

 

کرگدن گفت :اما من نمی توانم با کسی دوست شوم پوست من خیلی کلفت است همه به من  

 

می گویند پوست کلفت ...

 

دم جنبانک گفت : اما دوست عزیز دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه ، به پوست.

 

کرگدن گفت : من که قلب ندارم من فقط پوست دارم .

 

دم جنبانک گفت : این امکان ندارد همه قلب دارند .

 

کرگدن گفت : کو ، کجاست ؟ من که قلب خودم را نمی بینم .

 

 ....برید به ادامه مطلب.....

 


ادامه مطلب
نوشته شده در 1 اسفند 1387ساعت 20:43 توسط دختر پاییز نظرات (27)

ارزش خوندن داره بخون...  
  
                                       شـریـکــــــ ــ ـ ـ ..   
 
           


در یک شب سرد زمستانی یک زوج سالمند وارد رستوران بزرگی شدند. آنها در میان  

 

زوجهای جوانی که در آنجا حضور داشتند بسیار جلب توجه می کردند.
 

بسیاری از آنان، زوج سالخورده را تحسین می کردند و به راحتی می شد فکرشان را از  

 

نگاهشان خواند:
 

«نگاه کنید، این دو نفر عمری است که در کنار یکدیگر زندگی می کنند و چقدر در کنار  

 

هم خوشبختند .»
 

پیرمرد برای سفارش غذا به طرف صندوق رفت. غذا سفارش داد ، پولش را پرداخت و  

 

غذا آماده شد. با سینی به طرف میزی که همسرش پشت آن نشسته بود رفت و رو 

 

به رویش نشست.
 

یک ساندویچ همبرگر ، یک بشقاب سیب زمینی خلال شده و یک نوشابه در سینی بود.
 

پیرمرد همبرگر را از لای کاغذ در آورد و آن را با دقت به دو تکه ی مساوی تقسیم کرد.
 

سپس سیب زمینی ها را به دقت شمرد و تقسیم کرد.
 

پیرمرد کمی نوشابه خورد و همسرش نیز از همان لیوان کمی نوشید. همین که پیرمرد  

 

به ساندویچ خود گاز می زد مشتریان دیگر با ناراحتی به آنها نگاه می کردند و این بار به  

 

این فــکر می کردند که آن زوج پیــر احتمالا آن قدر فقیــر هستند که نمی توانند دو  

 

ساندویچ سفــارش بدهند.
 

پیرمرد شروع کرد به خوردن سیب زمینی هایش. مرد جوانی از جای خو بر خاست و به  

 

طرف میز زوج پیر آمد و به پیر مرد پیشنهاد کرد تا برایشان یک ساندویچ و نوشابه بگیرد.  

 

اما پیر مرد قبول نکرد و گفت : « همه چیز رو به راه است ، ما عادت داریم در همه چیز  

 

شریک باشیم . »
 

مردم کم کم متوجه شدند در تمام مدتی که پیرمرد غذایش را می خورد، پیرزن او را  

 

نگاه می کند و لب به غذایش نمی زند.

بار دیگر همان جوان به طرف میز رفت و از آنها خواهش کرد که اجازه بدهند یک  

 

ساندویچ دیگر برایشان سفارش بدهد و این دفعه پیر زن توضیح داد: « ما عادت داریم در  

 

همه چیز با هم شریک باشیم.»
 

همین که پیرمرد غذایش را تمام کرد ، مرد جوان طاقت نیاورد و باز به طرف میز آن دو  

 

آمد و گفت: «می توانم سوالی از شما بپرسم خانم؟»
 

پیرزن جواب داد: «بفرمایید.»
 

- چرا شما چیزی نمی خورید ؟ شما که گفتید در همه چیز با هم شریک هستید .  

 

منتظر چی هستید؟ »
 

پیرزن جواب داد: « منتظر دندانهــــــا یم هستم!

نوشته شده در 30 بهمن 1387ساعت 01:31 توسط دختر پاییز نظرات (18)

سه شنبه 8 بهمن ماه سال 1387

 

وبلاگ بکس نفتی 

ولنتاین را جشن نخواهیم گرفت و به هم تبریک نخواهیم گفت روز عشق را از 25 بهمن (ولنتاین) به 29 بهمن( سپندارمزگان ایرانیان باستان )تغییر خواهیم داد ........29 بهمن روز عشق روز سپندارمزگان شاد باد ........اگر از نژاد آریایی کورش کبیر هستی برای تمام ایرانیان بفرست....بوسه بر خاک پاک آریا .....

نوشته شده در 29 بهمن 1387ساعت 00:50 توسط دختر پاییز نظرات (14)

الان نمیتونم چیزی بنویسم....فقط میخوام بخوابم....ای خواب تو چقدر خوبیشب همگی خوش .خوابای رنگی ببینید.راستی خواباتون چه رنگیه؟رنگیه یا سیاه و سفید؟ اصلا خواب میبینید؟ من که رفتم بیهوش شم ...ای خواب تو چقدر خوبــــــــــــــــــی!

نوشته شده در 28 بهمن 1387ساعت 03:17 توسط دختر پاییز نظرات (0)

اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم کمتر حرف می زدم و بیشتر گوش می کردم  !

 

 

دوستانم را برای صرف غذا به خانه دعوت می کردم حتی اگر فرش خانه ام کثیف و   

 

لکه  دار بود و یا کاناپه ام ساییده و فرسوده شود ...

 

 

در سالن پذیرایی ام ذرت بو داده می جویدم و اگر کسی می خواست که آتش شومینه  

 

 را روشن کند نگران کثیفی خانه ام نمی شدم ...

 

 

پای صحبتهای پدر بزرگم می نشستم تا خاطرات جوانی اش را برایم تعریف کند و در  

 

یک شب زیبای تابستانی پنجره های اتاق را نمی بستم تا آرایش موهایم به هم نخورد ،  

 

 

 

شمع هایی که به شکل گل رز هستند و مدتها بر روی میز جا خوش کرده اند را روشن

  

 می  کردم و به نور زیبای آنها خیره می شدم  ...

 

 

با فرزندانم بر روی چمن می نشستم بدون آنکه نگران لکه های سبزی شوم که بر   

  

روی لباسم نقش می بندند  ...

 

 

با تماشای تلویزیون کمتر اشک می ریختم و قهقهه خنده سر می دادم و با دیدن زندگی  

 

بیشتر می خندیدم  ...

 

 

هر وقت که احساس کسالت می کردم در رختخواب می ماندم و از اینکه آن روز را کار  

 

نکردم فکر نمی کردم که دنیا به آخر رسیده است ... 

 

 

هرگز چیزی را نمی خریدم فقط به این خاطر که به آن احتیاج دارم و یا اینکه ضمانت آن  

 

بیشتر است .

 

 

 

به جای آنکه بی صبرانه در انتظار پایان نه ماه بارداری بمانم هر لحظه از این دوران را  

 

می بلعیدم چرا که شانس این را داشته ام که بهترین موجود جهان را در وجودم  

 

پرورش  دهم و معجزه خداوند را به نمایش بگذارم
 

 

 

وقتی که فرزندانم با شور و حرارت مرا در آغوش می کشیدند هرگز به آنها نمی گفتم :  

 

بسه دیگه حالا برو پیش از غذا خوردن دستهایت را بشور ، بلکه به آنها می گفتم  

 

دوستتان دارم

 

 

 

اما اگر شانس یک زندگی دوباره به من داده می شد هر دقیقه آن را متوقف می کردم ،   

آن را به دقت می دیدم ، به آن حیات می دادم و هرگز آن را پس نمی دادم... 

نوشته شده در 26 بهمن 1387ساعت 18:33 توسط دختر پاییز نظرات (8)

تست اعتیاد به اینترنت (IAT) یکی از معتبرترین تست‌های مربوط به سنجش اعتیاد اینترنتی است که توسط دکتر کیمبرلی یانگ (Kimberly Young) ابداع شده است.در تست IAT هر 

 چه نمره شما بیشتر باشد؛ اعتیاد شما به اینترنت شدیدتر است. نمرات هم به ترتیب از 

 یک تا پنج هستند. 

در پایان؛ باید مجموع نمراتی را که به 20 پرسش زیر می‌دهید جمع بزنید.  


1.چقدر بیشتر از آنچه قصد دارید؛ در اینترنت می‌مانید؟ 
1. به ندرت   2. گاه‌گاهی  3. غالبا   4. بکرات   5. همیشه  0.شامل حال ‌من نمی‌شود .
 


ادامه مطلب
نوشته شده در 22 بهمن 1387ساعت 06:47 توسط دختر پاییز نظرات (24)

نظرتون در باره این عکس چیه؟!عجیب نیست ؟ 

 

این عکس داستانش اینه که یه روز اومدم چند تا سیب زمینی بر دارم واسه سرخ کردن که بینشون اینو دیدم .به نظرم خیلی جالب اومد.یه چند وقتی هم نگهش داشتم.ولی از اونجایی که هر چیزی روزی تاریخ مصرفش میگذره منم قبل از اینکه خراب بشه خـــــــــوردمش.

نوشته شده در 16 بهمن 1387ساعت 17:11 توسط دختر پاییز نظرات (30)

طناب یا خدا!  

 

کوهنوردی می‌خواست از بلندترین کوه بالا برود...

او پس از سالها آماده سازی، ماجراجویی خود را آغاز کرد ولی از آنجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست، تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود.
شب، بلندی های کوه را تماماً در برگرفته بود  و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود  و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود...

همانطور که از کوه بالا می رفت، چند قدم مانده به قله کوه، پایش لیز خورد و در حالی که به سرعت سقوط می کرد، از کوه پرت شد... 

در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش می دید و احساس وحشتناک مکیده شدن به وسیله قوه جاذبه او را در خود می گرفت...

همچنان سقوط می کرد و در آن لحظات ترس عظیم، همه رویدادهای خوب و بد زندگی به یادش آمد.اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است...
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد. بدنش میان آسمان و زمین معلق بود و فقط طناب او را نگه داشته بود و در این لحظه ی سکون برایش چاره ای نمانده جز آن که فریاد بکشد:
" خدایا کمکم کن"

ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده می شد، جواب داد:
" از من چه می خواهی؟ "
- ای خدا نجاتم بده!
- واقعاً باور داری که من می توانم تو را نجات بدهم؟
- البته که باور دارم.
- اگر باور داری، طنابی که به کمرت بسته است  را پاره کن!!!

یک لحظه سکوت... و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد.....

چند روز بعد در خبرها آمد: یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند. بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته بود.
او فقط یک متر با زمین فاصله داشت!
 

نوشته شده در 14 بهمن 1387ساعت 03:03 توسط دختر پاییز نظرات (24)


حتما بخونید!بقیش در ادامه مطلبه !
              

      

کوئیز زیر از چهار سؤال تشکیل شده که به شما خواهد گفت آیا برای این

که یک مدیرحرفه‌ای باشید، شایستگی لازم را دارید یا نه؟

سؤال‌ها مشکل نیستند. در مورد هر سؤال اول سعی کنید خودتان پاسخ

بدهید و بعدپاسخ را بخوانید تا ببینید درست جواب داده‌اید یا خیر .              

1-از شما خواسته شده یک زرافه را در یخچال قرار دهید. چطور این کار را

انجام می‌دهید؟


ادامه مطلب
نوشته شده در 8 بهمن 1387ساعت 23:16 توسط دختر پاییز نظرات (12)

در کارخانه ای در یک منطقه تاسیساتی، هنگامی که زنگ نهار به صدا 

درمی آمد، همه کارگرها در کنار هم می نشستند و نهار می خوردند.

 یکی از کارگرها همواره با یکنواختی تعجب آوری بسته نهارش را باز 

می کرد و شروع به اعتراض می کرد :

لعنت بر شیطان امیدوارم که ساندویچ کالباس نباشد.

من از کالباس متنفرم...!!!

او عادت داشت هر روز بدون استثناء از ساندویچ کالباس شکایت کند

و این کار راهمواره بدون هیچ تغییری در رفتارش تکرار می کرد! 

هفته ها گذشت... کم کم سایر  کارگرها از رفتار او به

ستوه آمدند!

سرانجام یکی از کارگرها به زبان آمد و گفت:

-    لعنت بر شیطان! اگر تا این اندازه از ساندویچ کالباس متنفری، چرا

به همسرت  نمی گویی یک ساندویچ دیگر برایت درست کند؟!

- منظورت از همسرت چیست؟ من که متاهل نیستم! من خودم

ساندویچ هایم را درست می کنم !!!


نتیجه: در حالی از زندگی خود می نالیم و هرروز، مدام از سختی ها

و رنج های زندگی  شکایت می کنیم که تمام شرایط حاکم بر زندگیمان

حاصل اعمال، تفکرات و تصمیمات خود ماست!

این قانون الهی است که هیچ کس غیر از ما نباید و نمی تواند برای ما

تعیین تکلیف کند.

ما خود، ساندویچ های زندگیمان را درست می کنیم !

اگر از کیفیت آن ناراضی  هستید به جای مقصر شمردن سرنوشتتان،

تصمیم قاطع بگیرید و آن را آن طور که می خواهید بسازید و از آن

لذت ببرید.

چون نیک نظر کرد پر خویش در آن دید      

                                           گفتا ز که نالیم که از ماست که بر ماست
نوشته شده در 8 بهمن 1387ساعت 23:05 توسط دختر پاییز نظرات (4)

  1    2  >>

Design By : Pichak